تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - همین چند ثانیه ...

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

پنجشنبه 10 فروردین 1391
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

همین چند ثانیه ...

کلمات کلیدی : همین چند ثانیه , تیک و تیک ساعت ,


تیک و تیک ساعت ها همیشه خبر گذشتن زمان را به گوش ما می رسانند. انگار فریاد می زنند که روز خاموش شد و شب روشن.

ثانیه ها خبر از مرگ و تولد ها میدهند. تا میان خبر شادی بدهند، زود میگذرند و خبر غم رو بیان میکنند. آن ها خبر ...

این عقربه ها سال های سال است که در حال چرخش هستند. چرخیدن به دور خود. سال ها چرخیدن و ثابت ماندن. انگار خودشان حرف خودشان را قبول ندارند. انگار خودشان قبول ندارند که همه چیز در حال گذشتن است. انگار قبول ندارند که چیزی در حال تمام شدن است و گه گاهی در حال آغاز.

گویی آن ها که خود سازنده و معرف زمان هستند، هیچ ارزش آن را نمی دانند. آن ها هم عادت دارند به تلف کردن ثانیه ها.

صدای فرار ثانیه ها را تو شنیده ای؟

راستی چه کسی این صدا را شندیده است؟

پزشکان و جراحان قلب و مغز و ...؟

شاید.!!!

راننده ای پس از تصادف؟

فردی بعد از ، از دست دادن عزیزی؟

یا ...

تا به حال برای شما پیش آمده برای سیر کردن شکم خانواده، برای تومانی بیشتر ، از ثانیه های شتابان استفاده کنید؟

دیروز بود. خود دیروز پشت چراغ قرمز.

کودک گل فروش چهار راه. کسی که همه سرمایه او چند شاخه گل سرخ سرخ سرخ، که زیر باران بهاری، شادابی بی حد و اندازه ای به خود گرفته بود. سرمایه او چند شاخه گل مغرور سرخ بود.

کودک یک نگاهش به ثانیه شمار چهار راه بود و یک نگاهش به ماشین های در صف های نامنظم. ماشین هایی که انگار همه قرار است خیلی زود تر از دیگری حرکت کنند. انگار همگی به جایی می خواستند بروند که میدانستند کجاست.

وقتی که داشتم از کیفم پول در می آوردم برای خرید یک شاخه گل، میتوانستم از نگاهش بخوانم که میگفت: " زودباش لعنتی، انقدر که تو فِس فِس میکنی برای یه شاخه گل، تا الان طی این پنجاه ثانیه، حداقل دوتا دیگه گل فروخته بودم. بجمب لعنتی"

درست دیروز بود که مطمئن شدم، هیچ کس به اندازه ی دست فروشان چهار راه ها، قدر این ثانیه ثانیه ها را نمی دانند.

درست دیروز بود ...

امضاء: یک احمق مالیخولیایی