تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - پشت این پنجره جز هیچ بزرگ، هیچی نیست

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

جمعه 19 خرداد 1391
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ، هیچی نیست



وقتی از حسین پناهی می خوانم، به روزگارم بهتر پی می برم.

روزگاری که خیلی وقته روزگار نیست ... روز زار است ... شب تار است.

چقدر ناراحت کننده است، کودکی را با چشمان خیس و گریان دیدن. طوری محکم پا به زمین می کوبد که زمین را از گردشش متوقف کند. جیغی میزند تا بلکه گوش فلک را شنوا کند. اشک می ریزد تا غرق در آب کند همه دنیا را.

هر چه دست پدر یا مادر را می کشد، انگار توفیری ندارد. انگار هیچ هیچ هیچ ...

همه این مشقت های پسر بچه، همه این اشک و فریاد ها، برای ماشین کوکیه پشت ویترین پر از چراغ اسباب بازی فروشی است. مغازه ای که پر است از اسباب بازی های رنگ به رنگی که همه منتظر صاحب های کوچولویشان هستتند.

-          این همه اشک و زاری برای یک ماشین کوکی؟ !!!

این سوالی است که هنگام مواجه شدن با هر کودکی مانند او از خودم می پرسم.

-          چرا کسی به آسانی جواب خواسته های آن کودک را نمی دهد؟

چرا؟ چون اگر خواسته اش را برآورده کنیم، او خواسته ای تازه تری دارد؟

چرا؟ چون در توانمان نیست خواسته های کوچک او را تهیه کنیم؟

راستش همه مان سال هاست که به جای فریاد خود خوری می کنیم، جای اشک هایمان روی بالشت هامان هست. پس چه فرقی داریم با آن کودک خردسال؟

تنها همراه با خودمان خواسته هایمان هم بزرگ شده. اما این بار پدر و مادری نیست که دستش را بکشیم. به او خواهش کنیم.

با این حال که کسی صدایمان را نمی شنود و ما را نمی بیند، هنوز که هنوز است، پای به زمین می کوبیم، اشک می ریزیم و فریاد  می کشیم ... اما هیچ است و هیچ.

 

" پشت این پنجره جز هیچ بزرگ، هیچی نیست ... زنده یاد حسین پناهی "

امضاء: یک احمق مالیخولیایی