تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - چه عطری زده لعنتی ...

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

دوشنبه 10 مهر 1391
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

چه عطری زده لعنتی ...

کلمات کلیدی : چه عطری زده لعنتی ... ,


حافظه آدم ها درست مانند یک کتاب قطور چندین و چند صفحه ایست.

 از همان کتاب هایی که برگ هایی از آن کاهی و برگ هایی هنوز جدید به نظر می آیند. از همان کتاب هایی که به دلیل حجم زیادشان، مجبوری بعد از مدتی آن ها را صحافی کنی. از همان کتاب هایی که موریانه ها بخش هایی از آن را به دندان کشیده اند و از صفحات آن طرحی پلکانی ساخته اند.

گفتم موریانه ...

اگر اشتباه نکنم، موریانه ها اصولا موجودات بسیار ریزی هستند که سواد ندارند و همیشه لا به لای کتاب های قدیمی برای خود خانه ای مجلل می سازند و حسابی دلی از عزا در می آورند. علت این که مطمئن نیستم که موریانه ها بی سواد باشند این است که عادت دارند فقط بخش خاصی از یک کتاب را بخورند ... انگار بخش های شیرینش را !

این اتفاق در مورد موریانه های حافظه هم صدق می کند. چون بخش شیرین گذشته ام که در صفحه های قبلی حافظه ام بوده، حذف شده است یا بهتر بگویم توسط موریانه ها خورده شده است.

بعضی وقت ها کسی را در جایی می بینی، بعد به کتاب حافظه ات رجوع می کنی و تند و تند برگ می زنی، حسابی زیر و رویش میکنی اما هیچ. ... هیچ نتیجه ای ندارد این جستجوی هر روزه.

گاهی خوابت نمی برد تا این که بفهمی فلان جمله تیکه کلام چه کسی بود.

اما همه این ها به کنار، هیچ چیز من را به این اندازه به هم نمی ریزد که گاهی در هیاهوی پاییز از جایی عبور می کنم و  نفس عمیقی می کشم و هوای آن لحظه ...

گاهی کسی از کنارم عبور می کند و بوی عطرش ...

گاهی عطر هوایی، که هوا به هوایم می کند ...

و هرچه کنکاش می کنم، هیچ نتیجه ای ندارد. انگار موریانه ها کارخودشان را کرده اند ...

... اما این روزها دیگر هیچ نیازی به کنکاش ندارم و زحمتی به حافظه ام نمی دهم.

فقط بعد از استشمام یک عطر، یک بو، زیر لب زمزمه می کنم ...

... چه عطری زده لعنتی ... 

امضاء: یک احمق مالیخولیایی