تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - طعم گس خرمالو

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

جمعه 12 آبان 1391
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

طعم گس خرمالو

کلمات کلیدی : طعم گس خرمالو ,


طعم گس خرمالو همه دهانم را گرفته. هی دست به صورتم می کشم و کلافه ام.

گوشه اتاقم می روم، روی تختم، لابه لای کتاب ها و مجلات و خرت و پرت ها، جایی برای نشستنم باز می کنم. سرم را بین دو دستم قرار می دهم و چشم هایم را می بندم. تکان تکان می خورم و ... هیچ

ناخداگاه از جایم بلند میشوم، شال و کلاه می کنم و در را پشت سرم می بندم. هنوز چند قدم نرفتم که دلم هوای یک نخ سیگار میکند. دست به جیبم می کشم اما ... یادم می آید که سیگاری نیستم.

به مانند یک معتاد چند ساله دوان دوان خودم را به دکه ای نزدیک می رسانم. دکه پر از حرف های سیاسی و ورزشی و اجتماعی است.

-          آقا یه نخ سیگار لطفا

-          سیگار چی میخوای؟

-          آقا یه نخ سیگار لطفا همین فرقی نداره. اینم پول. یه کبریتم بدید

به خودم می گویم، سیگار سیگار است. چه فرقی می کند؟ وقتی هدفش سوختن است، اسم و رنگ و اندازه اش بی ربط است. درست مثل آدم ها. وقتی که داریم هر روز می سوزیم و نابود می شویم، چه فرقی میکند که قد بلند باشیم یا کوتاه، لاغر باشیم یا چاق. مجرد باشیم یا متاهل؟

سیگار را بین لب هایم جا میدهم، کبریت می زنم و ... سیگار را له می کنم.

یاد این بیت شعر می افتم " تو هم درد مرا درمان نخواهی کرد ... فقط آرمش را میدهی بر باد"

به کنار خیابان میروم.

مستقیم ...

مستقیم ...

تاکسی جلو پایم می ایستد. راننده یک مرد نیمه سالخورده است. جلو یک دختر جوان و عقب یک زوج نشته اند.

راننده از من می پرسد:

-          تا کجا می خوای بری؟

جوابی از من نمی شنود.

-          آقا با شما هستم. تا کجا می خوای بری؟

حس می کنم بقیه مسافران، سر چرخاندند و به من خیره شدند.

مخ مخ کردم. خواستم از زیر فشار این نگاه ها خارج شوم. گفتم:

-          نمیدونم. وقتی رسیدیم میگم بهتون.

بعد از گفتن این حرفم، پچ پچ ها شروع شد. موضوع اول من بودم، شد اوضاع خراب جوان ها، یکی علت را وضع خراب اقتصادی  دانست و بحث سیاسی راه انداخت دیگری پای دین وسط کشید. راننده گفت مقصر نسل ما بوده ...

سر دردم داشت شروع می شد. از تاکسی پیاده شدم. چند نفس عمیق کشیدم. شروع کردم به قدم زدن. خیلی آرام و پیوسته. از کجا تا کجا و چقدر قدم زدم، نفهمیدم تا اینکه صدای بوق ماشینی مرا به خود آورد.

سرم را بالا آوردم و ایستگاه قطار را رو به رویم دیدم. نفهمیدم چرا اما وارد ایستگاه شدم. پشت شیشه ای ایستادم، مسافر . قطار . مامور ایستگاه . بدرقه کنندگان

دو چیز برایم در تناقض بودد. قطاری که می رفت و مسافر را با خود می برد و مامور ایستگاه و بدقه کننده ای که می ماند. اشک بر صورت بدرقه کنندگان و لبخند ساده ای بر لب های سوزنبان.

دوباره طعم گس خرمالو دهانم را پر کرد و هوای سیگار به سرم زد.

لبخند سوزنبان از تکرار رفتن مسافرها نبود. چون این رفتن ها برایش عادی شده بود.

نمی خواستم اما از ذهنم گذشت که کاش من هم در تقابل با درد ها لبخند میزدم.

حال که این دردها هر روز تکرار می شوند.

امضاء: یک احمق مالیخولیایی