تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - چقدر زود به زود، دیر می گذرد

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

چهارشنبه 8 خرداد 1392
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

چقدر زود به زود، دیر می گذرد

کلمات کلیدی : چقدر زود به زود , دیر می گذرد ,


بعضی شب ها هفت ساله می خوابی و بامدادان هفتاد ساله برمیخیزی.

به ایستگاه اتوبوس رسیدم. صندلی اول مردی میانسال ... نه ... جوانی خمود و خسته سیگارش را می کشید.

صندلی دوم را رها کردم و سوم را برای نشستن انتخاب کردم.

به عادت همیشه صورتم را بین هر دو دستم جا دادم و آهی از سر خستگی ... نه ... از سر کلافگی کشیدم.

سرم را پایین انداختم و به آسفالت خیابان خیره شدم. هنوز هیچ نگذشته بود که ... اول عصایی و بعد پاهایی لرزان رشته افکارم را پاره کرد.

پیرمرد صندلی کنار من را برای نشستن اتنخاب کرده بود.

نهفمیدم چرا اما ناخداگاه ذهنم به سمت پیرمرد و عصایش سر خورد. به خودم گفتم کاش به جای پیرمرد بودم. آرام آرام قدم بر میداشتم در حالی که همه حوادث افتاده و نافتاده روزگارم به گذشته پیوست شده بود.

در همهمه فکرها و اوهام بودم که عصایش را دست به دست کرد و آرام به شانه ام زد که " یا می گذرد یا تمام می شود یا فراموش "

مرد سیگاری، سیگاری تازه ای روشن کرد و پک عمیقی زد.

همه افکارم را به زبان آوردم و گفتم " کاش به جای شما بودم. کاش همه چیز تمام شده بود. می دانید مشکل اینجاست که دیر میگذرد. اصلا مشکل ..... "

بی توجه به حرفم، گفت: " روزی جای من روی یکی از همین صندلی های شهر می نشینی و مثل اکنون من حسرت حال جوان صندلی کناریت را می خوری"

مرد سیگارش که تمام شد، ایستگاه را ترک کرد.

اتوبوسی آمد و پیرمرد رفت.

و من ماندم و هجوم دود و سکوت ایستگاه که سرزنش کنان به خود میگفتم چرا حرف آخرم را اول نگفتم؟

کاش گفته بودم " چقدر زود به زود، دیر می گذرد "

امضاء: یک احمق مالیخولیایی