تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - برگ پاییزی روی پیاده رو زمستان

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

پنجشنبه 5 دی 1392
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

برگ پاییزی روی پیاده رو زمستان

کلمات کلیدی : برگ پاییزی روی پیاده روی زمستان ,


برگ پاییزی روی پیاده رو زمستان

صبح به صبح شیشه رو به رویم را با دستمال سفیدی که حالا به سیاهی می زند تمیز میکنم. صبح به صبح رو به شیشه هی میکنم تا گرم شود و از خجالت و یا از ترس شاید بر تمام تنش عرق بنشیند و من با دستمالم برقش بیندازم تا شفاف شود.

صبح به صبح ... هی، هی میکنم ...

سیاهی شیشه به دستمال که می چسبد، بی خود و بی جهت یاد پوست انداختن مارها در زندگیشان می افتم ... و گاهی هم به یاد این که این زندگی پوستمان را چگونه می کند ...

از این فکرها بدنم یخ می زند و از درون میلرزم.

سردم میشود به مانند یک برگ پاییزی که روی پیاده رو یخ زده زمستان افتاده است !!!

مادرم با غصه از من می خواهد لباس گرم تری بپوشم و پدرم با عصبانیت غذا نخوردن درست را علت لرزشم میداند.

حالا هر دو بر سر این موضوع به مشاجره می پردازند اما هیچ کدام نمی دانند که هر دو درست می گویند.

و هیچ کدام نمی دانند که ...

بگذریم ...

اما معتقدم که هیچ کدام نمی دانند که من می ترسم ... اما نمی توانم به زبان بیاورم.

می لرزم اما درون سرم آتش می گیرد.

چقدر دوست دارم چون ققنوس خود را به آتش بکشم اما از خاکسترم هیچ کس متولد نشود.

میترسم ...

می ترسم که باز فردا صبح شیشه ای را تمیز کنم که دوباره سیاه سیاه است.

امضاء: یک احمق مالیخولیایی