تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - هنوز حوالی ما این برف لعنتی می بارد

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

دوشنبه 30 دی 1392
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

هنوز حوالی ما این برف لعنتی می بارد

کلمات کلیدی : هنوز حوالی ما این برف لعنتی می بارد ,


زمستان

این را خوب می دانم که قدم زدن برای من مانند حل کردن چند قاشق شکر در یک فنجان سفید چینی گل دار است که در آن لب تا لب از قهوه تلخ ترک پر شده است.

اما این را نمی دانم که در این فرایند حل شدن، "شکر" کدام است؟ "قهوه" چه کسی است؟ و چه چیزی حل می شود؟ !!!

اما به طور کل قدم زدن را دوست دارم حتی در شب های بارانی و یا برفی. هر چند که تفاوت زیادی است بین قدم زدن زیر باران و قدم زدن زیر بارش برف ...

باران بر خلاف پر سر و صدا بودن و پر هیاهو بودن دارای آرامش است. آرامشی عجیب اما واقعی. باران که می بارد همه جا عطری دوست داشتنی از خاک به مشام می رسد. باران که می بارد همه جا خیس می شود و باران همه چیز را می شوید ...

همه درخت ها ... همه جاده ها ... همه آدم ها ...

باران که می بارد سبک می شوم و حس پرواز به من دست می دهد ...

بر خلافش برف ...

تا به حال دقت کرده ای، که برف چقدر بی صدا می آید و چقدر بی صدا می نشیند؟

وقتی که برف می بارد همه شهر ساکت می شود و پر می شود از آرامش اما آرامشی دروغین ...

برف که می بارد می نشیند روی درخت ها، روی جاده ها و روی شانه های مردم شهر ...

حالا خودش تبر می شود برای درخت ... سد می شود برای راه ... بار می شود روی شانه آدم ها...

هر چند بارش برف زیبا است اما باعث می شود ترسی زشت وجودم را فرا بگیرد. در شب های برفی وقتی در خیابان قدم می زنم، سکوت در سیاهی شب حکم فرما می شود، سوز و سرما در کوچه پس کوچه های شهر می پیچد و شهر را چنان به خاموشی و سکوت می کشاند که گویی خاک مرده روی شهر پاشیده باشند.

ترس همه وجودم را در بر می گیرد...

به مانند کودکی می ترسم که از ترس ترکیدن بادکنکش با آن بازی نمی کند و رهایش کرده تا در گوشه اتاقش باد آن آرام آرام تمام شود. می لزم مانند طفلی خردسال که پس از شکستن گلدان شمعدانی همسایشان با توپ پرسی سفید و صورتی به اتاق خود فرار میکند و از ترس دعوای مرد همسایه زیر پتوی کبریتی آبی رنگش پنهان می شود ، جایی که امن ترین مکان برای همه ما در دوران کودکی مان بود.

ترسی به مانند ترس از فردا ...

در هوای برفی که قدم می زنم، می فهمم دیگر کارم از هی کشیدن های پیاپی هم گذشته است چون به قول اخوان " نفس کز گرم گاه سینه می آید برون ابری شود تاریک ... "

به فردایم فکر میکنم ...

فردایی که هر روز آن را برای خودم می سازم. همان فردایی که نه دیروز آمد و نه امروز ...

هر روز منتظر فردایی هستم که نمی آید و مرا از این امروز لعنتی و مکرر خلاص نمی کند. فردایی که هنوز نیامده، امروزم را از من گرفته است !!! ...

در این سرما قدم که می زنم و به فردا که فکر می کنم از سرم بخار بلند می شود...

... و هنوز حوالی ما این برف لعنتی می بارد ...

امضاء: یک احمق مالیخولیایی