تبلیغات
چرکنویس های یک احمق مالیخولیایی - نوشته ای برای خوانده نشدن

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

منسوب به محمد امیر فیض آباد ... اینجا نوشتن و اندیشیدن آزادِ آزاد

شنبه 10 اسفند 1392
نویسنده : محمد امیر فیض آباد نظرات ()

نوشته ای برای خوانده نشدن

کلمات کلیدی : نوشته ای برای خوانده نشدن ,


اخیرا وقتی در سرم کلافگی و در دلم آشوب موج میزند، چشم هایم را می بندم و شروع به شمارش می کنم. یک ... دو ... سه ... چهار ... بیست و چهار ... بیست و پنج ... تا ... که خوابم ببرد.

هیچ ...

تقویم روی میزم بیصدا به من می گوید که داریم به آخرهای سال و یا به عبارتی به اوایل سال جدید نزدیک می شویم. مدتی هست که پیوسته به خودم گوش زد می کنم که آخر سال است اما سال آخر که نیست ...

راستش نا امید بودن خودم را نمی توانم انکار کنم اما می توانم توجیهش کنم.

خستگی ...

روزهای تکرایِ تکرای کوله بار امسال من شده یا شاید کوله بار هر ساله من شده. روزهای پر تلاطم و شب های پر آشوب، نا آرام و تلخ. نه اینکه در بین این روزهای سال روزهای خوب و شاد و پر امید، از آن روزهایی که ته ته دل آدم دارد غنج میزند پیدا نمیشد اما اگر پیدا می شد، چه بسی کوتاه و کمرنگ ...

امیدهایی می آمد و می رفت. دل خوشی هایی بود گر چه واهی و اگر واهی نبود و اتفاق می افتاد، می توانست شروع تازه و پر انرژی را برای من به ارمغان بیاورد.

خیلی سخت است وقتی در آخر سال، حاصل جمع همه اتفاق ها و حوادث یک سال زندگیت را رو کاغذ بیاوری، نهایتا در یک خط خلاصه شود که وقتی آن را می خوانی، حالت تهوع به تو دست بدهد.

" امسال هم نرسیدم ... امسال هم نشد "

مگر چند سال دیگر قرار است به آخر زمستان برسیم و پشتش بهاری منتظر نباشد؟ زمستانی که همه اش سرما ست ... کمتر از بیست روز به پایان تقویم روی میزم مانده است. اما هنوز هوای من برفی است و من هنوز میلرزم.

باور کن من سیاه نگاه نمی کنم. باور کن همه اش سیاه است.

من سیاه نگر نیستم. باور کن. من فقط دلگیرم که در آستانه بهار، پر شده ام از برگ های پاییزی. باور کن مانند همه مردم بوی تازگی درخت ها و سبزه ها مرا هم مست می کند. هیجان و تکاپوی این مردم در خیابان مرا به شوق می آورد. هنوز هم با عطر سنبل دلم غنج میزند. اما از لحظه سال تحویل از شروع دوباره سال جدید متنفرم وقتی که می دانم به مثل سال های گذشته پر از هیچ است.

حالا هی به من امید بده و مرا به سال تازه و شروع نو امیدوار کن.

حالا هی عطسه کن و بگو " صبر آمد "

ادامه میدهم شمارشم را ... بیست و شش ... بیست و ...

امضاء: یک احمق مالیخولیایی